تبليغاتX
با تو و بدون تو
قصه اینجوری شروع شد که : من عاشق مردی شدم که نمیدونستم زن داره !!!
روزهای سختی رو گذروندم . شبیه معتادی که داره ترک می کنه . حالا کمی آرومم . منطقی تر به داستانم نگاه می کنم و حتی گاهی از خودم بدم میاد . این عذاب که شریک یک خیانت هستم همیشه توی اون دو سال همراهم بود . اما خوشحالم که من زندگی اونو خراب نکردم . من وقتی وارد زندگیش شدم که اون توی جهنم بود . الانم توی جهنمه ولی خب خودش اینطور میخواد .

بهرحال چیزایی که توی این دو سال یاد گرفتم ،تجربه هایی بود که منو ده سال جلو برده . وقتی دوستام ازم راهنمایی میخوان اینو بیشتر میفهمم . وقتی بهم میگن باور ندارن که من ۲۵ سالمه فقط ...

اون دوست داشتن تموم نشده . حتی ذره ای سرد هم نشدم اما به همون اندازه که عاشقم به همون اندازه دلم نمیخواد برگردم به اون شرایط .

هنوز گاهی بهم زنگ می زنه . هنوز دلم پیششه اما صبر می کنم .

از آینده کمی می ترسم . از تکرار عشق .از دوست داشتن . از مردها . از خودم حتی . اما امیدوارم .

سال ۹۱ برای من جوری شروع شد که خیلی چیزها عوض شد . توی سال ۹۰ درسم تموم شد ، اون قصه ی بی سرانجام تموم شد . بیکاری تموم شد . غصه تموم شد و امسال یه عالمه انرژی نو دارم برای شروع دوباره .

سال نوی همگی مبارک .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 11:50  توسط فا  | 

سلام دوستای خوبم ... ببخشید بابت غیبت طولانی م ...

همه چیز تموم شد و رها شدم !!!

گاهی خوبه آدم همینطور که داره میره توقف کنه و نگاهی به لجنزاری بندازه که توشه !!!

۳ ماهی هست که همه چی تموم شده اما فرصت نداشتم بیام ...

به زودی به همتون سر میزنم و مطلب میذارم !

ممنون از همگی که نگرانم بودید ....

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 16:2  توسط فا  | 

 

تو امروز بهم زنگ زدی . بهت گفتم چطور تونستی یه هفته اینجوری نباشی و تو چیزی رو بخاطرم آوردی که ... یادم اومد که آخرین بار که زنگ زدی من خونه ی عمه م بودم و نتونستم تلفنتو جواب بدم . و یادمه بعدش بدجنسی کردم و بهت زنگ نزدم !!! فرداش هم کلا یادم رفت دیشب زنگ زده بودی و بی جواب گذاشته بودمت ... چند روز بعد دوباره زنگ زدی و من تا گوشی رو بردارم طول کشید و قطع شد و تو امروز میگفتی « یادمه توی این دو سال هر بار که کسی به اون یکی زنگ میزد و بی جواب می موند بعدش خودش تماس میگرفت !!! » و تو فکر کردی که من عمدا جوابتو نمیدم !

بهرحال این حرف ها چیزی رو عوض نمیکنه . چون این آخرین راهه و من باید برم از این رابطه بیرون ! ولی ازم خواستی ببینمت تا حرف بزنیم ! منطقی ! هه هه هه !!!!

ولی خب باز هم زود قضاوت کردم و فکر کردم داری بی محلی میکنی که زنگ نمی زنی ... و وقتی برام توی فیس بوک مسیج فرستاده بودی اونطوری جواب دادم !!!

فردا می بینمت ... و به خودت هم گفتم می ترسم از این دیدار ! خیلی می ترسم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 23:54  توسط فا  | 

 

اونقدر گریه کردم که اون چشمهایی که بقول تو پر از امید هست رو باید بیای و ببینی ...

نمی دونم از فردا که نقطه ی صفر منه باید از کجا شروع کنم ... میدونم که نقطه ی شروعش بدبینی و نفرته نسبت به همه ی مردها !

نمی دونم اصلا دلم میخواد فردا رو شروع کنم یا نه ؟؟

از خدایی گله دارم که تو رو سر راهم گذاشت و از تویی که خودخواهی کردی و متنفرم از خودم که پای عشقم ایستادم ...

از خودم متنفرم !!! از تو اما نه !!! هنوز دوستت دارم ! همیشه دوستت دارم ! اما نمی بخشمت !

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 0:38  توسط فا 

خیلی عذاب آوره ... یادآوری روزهایی که گذشته و مقایسه اش با این روزها ! دارم فکر میکنم آدمها وقتی به بودن کسی نیاز دارند زمین و زمان رو بهم می دوزن تا پیششون باشن و امان از وقتی که همه چی آروم بشه ... اون وقته که میرن دنبال زندگی خودشون . یادم میاد که اون وقتا شاید روزی دو یا سه بار بهم زنگ می زدی . قرار میذاشتی که ببینیم همدیگرو . می رفتیم بیرون . دلتنگ بودی خسته بودم و با هم بودیم . اما حالا ! بقول خودت همه چیز آروم شده و البته تو روت نمیشه که به من بگی دیگه نیازی به بودن من نیست . حرف علیرضا توی گوشمه که بهم میگفت : این آدما با پر شدن خلاء زندگیشون ، دیگه آدمو نمیخوان ...

نمی دونم این زنگ نزدن ها ، این نبودنها و این بی اعتنایی ها بخاطر چیه ... اگر برای وجدانت دلیل میاری که اگه اومدم از این رابطه بیرون واسه اینه که اون بیشتر وابسته نشه و اگر برای خدا دلیل میاری که اون نباید به پای من بسوزه و اگر فکر میکنی با این دلخوشی دادنا به خودت عذاب وجدانت کم میشه ، باید بگم سخت در اشتباهی . بجای اینکه برای وجدانت و برای خدا دلیل بیاری برای من بیار . چون تا من تو رو نبخشم خدا هم نمی بخشدت . تویی که بخاطر خودخواهی خودت منو نگه داشتی و وقتی همه چیزت روبه راه شد گفتی تصمیم با خودته ! وقتی دلم به دلت گره خورده بود و نمی تونستم دل بکنم ، گفتی تصمیمتو بگیر . و دارم به این فکر میکنم که چرا اون حرفها رو اون شبی که من تازه فهمیده بودم زندگیتو بهم نزدی ؟؟؟ چرا اونشب بهم نگفتی هیچی قرار نیست عوض شه ، پس تصمیم بگیر .

و این حرفها دیگه چه فایده ای داره ! و نیستی که ببینی این شبهای من چه جوری میگذره وقتی تا صبح بیدارم و فقط از خودم می پرسم آدمها چطور به خودشون اجازه میدن با بقیه اینطور رفتار کنن ! و هیچ صدایی نیست تا جوابمو بده .

یعنی خدا وجود داره ؟؟؟ و هیچی به شما نمیگه ؟؟؟ به شمایی که زندگی آدمها رو اینجوری عوض میکنین و بعد رهاشون میکنین توی خاطره هاشون و میرین ...

امروز که عاقبت طاقت نیاوردم و بهت اسمس دادم فقط پرسیدم حالت خوبه ؟؟

زنگ زدی و ندیدم. بعد اسمس دادی که گیر کردی توی مقاله و دو تا فوتی داشتی هفته پیش اما خودت خوبی ...

و من نفهمیدم که اون دو تا فوتی چه ارتباطی به خبر نگرفتن از من می تونست داشته باشه ...

بهت اسمس دادم که خوبه که خودت خوبی ... و اینکه چاره ی همه چیز صبره ...

و دلم طاقت نیاورد و برات یه اسمس دیگه نوشتم :

گلم ، نمی دونم باید چه برداشتی از کارات و رفتارات کنم . نمی دونم باید چی بگم که نه تو رو بی حوصله تر کنه ، نه منو داغون تر . فقط بهت میگم این رسمش نیست . میگم این بی انصافیه . و اینکه دیگه منتظر دیدن شماره ت روی گوشیم نیستم . هر وقت دوست داشتی زنگ بزن . ملزم نبودی و نیستی . و من که دلتنگم اما صبر میکنم . صبررررر....

و برات میفرستم .

و تو ....

سکوت ...

من ...

گریه !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 12:3  توسط فا  | 

چند شب پیش پای تلویزیون بودیم . با بابام . سریال « عشق ممنوع » رو می دیدیم و من گریه هامو میخوردم . گریه هایی که برای اون پسره بود که عاشق یه زن شوهر دار شده !!! بعد از اینکه فیلم تموم شد یه جوری انگار که بخوام خودمو آروم کنم به بابام گفتم دلم برای این پسره می سوزه !

بابا گفت : نه!پسره هرزه ست .

گفتم من قبول ندارم . یکی از دوستای من این مشکل واسش پیش اومد . عاشق یه مردی شد که نمی دونست زن داره و بعد از چند ماه فهمید !

بابا با ناراحتی پرسید : بعدش چی شد ؟؟

گفتم خب اون به دختره گفته بود خیلی مشکل داره . یه مدت با هم بودن و بعد از هم جدا شدن !!!

بابا برافروخته شد و گفت به دوستت بگو بره و به زن اون مردک همه چیزو بگه !!!

من فقط نگاهش کردم و آه کشیدم ...

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 3:46  توسط فا  | 

 

امشب دوباره امیر رو توی فیس بوک آنلاین دیدم . با هم حرف می زدیم . می پرسه از حالم ، از زندگیم ، از تنهاییم . نمی دونم چطور شد که حرف رسید به اینجا که من بهش گفتم :

- دلم براش می سوزه و بالاتر از اون اینکه دوستش دارم امیر ... اصلا به نظر خودت که اینهمه با اون دوستی میشه حمید رو دوست نداشت ؟؟؟ هر چند که شاید با خودت بگی دلیل واسه دوست نداشتن زیاده !!!

- مسئله دوست داشتن یا نداشتن نیست . مسئله زندگیه .

- آره خب ! من 2 سال زندگیمو گذاشتم . بی هیچ نتیجه ای . هر چند که به خود خدا قسم خیلی وقتهاش دنبال نتیجه نبودم .

- خشت اول گر نهد معمار کج ، تا ثریا می رود دیوار کج ...

- دیوار کج ما ، حالا دیگه خراب شده ... و معمارش روی خرابه هاش نشسته و داره گریه میکنه ...

- اما این کار هم اشتباهه ... از نو یه دیوار راست بساز ...

- معمار می ترسه دوباره یه دیوار کج بسازه آخه ...

بعد از کمی سکوت دوباره خودم ادامه میدم حرفمو و میگم : آدما اگه از اول حقیقت ها رو به هم بگن هیچ دیوار کجی ساخته نمیشه و هیچ معماری روی خرابه های ساخته ی دست خودش گریه نمیکنه دیگه !!!

امیر جدی تر شده انگار و بهم میگه : حق با توئه ! نمی دونم چی بگم !

و من خوشحالم که رو به روم نیست و اشکامو نمی بینه ! و خدا رو شکر میکنم که توی این دنیای مجازی صداها پخش نمیشه و امیر صدای هق هق گریه مو نمی شنوه !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 2:10  توسط فا  | 

دوستی میگه برای خودت ارزش قائل شو ... درست میگه ... الان هم دارم همین کار رو میکنم . اگه شبها تا صبح خوابت رو می بینم و می پرم از خواب و اشک می ریزم ولی صبحش تحمل میکنم و بهت زنگ نمی زنم واسه اینه که دارم واسه خودم ارزش قائل میشم . اگه تمام دیدار ها و ملاقات هامون محدود شده به یه بار در هفته و اون هم تنها چند ساعت این یعنی من دارم واسه خودم ارزش قائل میشم . اگر که ازت بریدم یعنی نمیخوام فرصت یه زندگی خوب رو از خودم بگیرم . نه اینکه منتظر کسی باشم نه ! زندگی بدون اینکه آدم توش کسی رو دوست داشته باشه خیلی خوبه ! دغدغه های آدم رنجهای آدم و دلتنگی های آدم کمتره ! زندگی خوب بدون هیچ آدمی حتی آدم خوب !!! و برای بار هزارم میگم تو رو بخاطر خودخواهیت نمی بخشم ... تا هزار سال دیگه حتی . عاشقت می مونم اما نمی بخشمت ! فقط همین !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 13:46  توسط فا  | 

 

دو ساله که من دوست دختر توام  و هیچ جایی هیچ جای زندگی تو ندارم .

یادمه اون روزای اول که نمی دونستم هیچی رو ، یک بار پنجشنبه یا جمعه بود که بهت زنگ زدم و دیدم خاموشی . فکر کردم شاید چون سرت خیلی شلوغه گوشیتو خاموش میکنی تا موکل هات مزاحمت نشن . ( ساده بودم چقدر !!! )نمی دونی چقدر سخت گذشت شبهایی که دلتنگ بودم و صدبار گوشیمو نگاه کردم و آه کشیدم ... سخت بود اونروز که بعد از کلی برنامه ریزی واسه دیدنت زنگ زدی و گفتی مادربزرگ خانومت فوت کرده و نمیای و من شب رو تا نیمه هاش جایی گذروندم که آدمهاشو نمی شناختم ...و تا خود صبح سیگار پشت سیگار  ...

سخته لحظه هایی که کنارت نشستم و گوشیت زنگ میخوره و میری از پیشم تا جوابشو بدی و قلبم مچاله میشه ...

و توی این لحظات یک سوال میاد توی ذهنم که من اینجا چیکار میکنم ؟؟؟ من توی زندگی تو چیکار میکنم و چه شبهایی که برای اینکه کسی صدامو نشنوه پتو رو تو حلقم فرو کردم و داد زدم که توی زندگی تو چیکار میکنم ؟؟؟ اشک ریختم و داد زدم ...

گاهی چقدر برام غریبه به نظر میای ... توی لحظاتی که سردرگم و خسته ، به دخترت فکر میکنم و هر بار انگار تازه ست این واقعیت برای من !!!

شبهایی که باهات میگذرونم و خیلیاش با این فکر به صبح میرسه که من کجای این زندگی ام که حالا تختخوابمو باهات شریکم ؟؟؟ که تنمو با تنت شریکم ؟؟؟ و هر بار تنها جوابی که به خودم میدم اینه که عاشقتم و بعدش می شنوم که صدایی از درون به قلبم میکوبه و میگه : خودتو گول نزن !!! این عشق نیست ، خیانته !!! و تو شریک این خیانتی ...

گیجم ... گمم ... مثل اینم که توی دایره دنبال گوشه میگردم ...  برای آرامش ... و تنها آرزوم اینه که هیچ وقت هیچ وقت هیچ کس دیگه ای نیاد توی زندگیم .

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 23:32  توسط فا  | 

متنفرم ... من از گوشی موبایلت متنفرم که اینقدر به لبهایت نزدیک است . که نفسهایت مستقیم میخورد به صفحه اش . از کیف دستی ات متنفرم . که دستهایت را لمس می کند . از میز کارت ، از ماشین ات ، از درب خانه ات حتی متنفرم . من از لباسهایت متنفرم که تنت را می پوشانند . که میچسبند به پوستت . از عینکت متنفرم که چشمهایت را قاب می گیرند . که از من نزدیکترند به چشمهایت . من متنفرم . از مبل توی خانه ات ... از تختخوابت ... از تلویزیونت که اینطور خیره میشوی بهش متنفرم . من از همه چیز هایی که اینهمه به تو نزدیکند متنفرم ... و از خودم هم ... از خودم متنفرم که اینهمه دورم ازت !!! من از اینهمه دوری متنفرم !
+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 22:35  توسط فا  |